
برای کاظم رجوی
گریه کردم گریههایِ هایهای
مرده قلب آدمیت وای وای
از شقاوتهای ابلیس زمان
خفته در خون قلب مردان خدای
نیبیاور از نیستان ای عزیز
تا بگوید شرح درد جانگَزای
بیگُمان نی با نیستان سوخته
زو بجز خاکستری نبوَد بجای
آن که شرح راه پر خون مینوشت
غرقه در خون بنگرش سر تا به پای
حبس در سینه، نفس زین سوگ شد
بغض هم بندد ره فریاد نای
گریه کردم گریههای زار زار
اشک بر رخ ریختم رگبار وار
بوسه بر روی برادر چون نواخت
آن برادر بوسههای اشکبار
ترسم آتش در فتد در جمله دهر
زآتش خشم و عذاب کردگار
قلب مردانی چنان شیدای عشق
از چه در خون میتپد ای روزگار؟
دادخواه صد هزاران بیگناه
کشته شد با تیغ قوم خونگسار
کو که تا باغ بشر بیند چنین
پرطراوت سبز و رویان شاخسار
چشم او جز درد ما را ننگریست
زین سبب خلقی برای او گریست
وه که آن عاشق چه عاشق وار ُمرد
وه چه شیداوار و چه بیدار زیست
بس که از خود بهر ما بیخویش گشت
کس ندانستش که خود او عالمیست
مرده قلب آدمیت وای وای
از شقاوتهای ابلیس زمان
خفته در خون قلب مردان خدای
نیبیاور از نیستان ای عزیز
تا بگوید شرح درد جانگَزای
بیگُمان نی با نیستان سوخته
زو بجز خاکستری نبوَد بجای
آن که شرح راه پر خون مینوشت
غرقه در خون بنگرش سر تا به پای
حبس در سینه، نفس زین سوگ شد
بغض هم بندد ره فریاد نای
گریه کردم گریههای زار زار
اشک بر رخ ریختم رگبار وار
بوسه بر روی برادر چون نواخت
آن برادر بوسههای اشکبار
ترسم آتش در فتد در جمله دهر
زآتش خشم و عذاب کردگار
قلب مردانی چنان شیدای عشق
از چه در خون میتپد ای روزگار؟
دادخواه صد هزاران بیگناه
کشته شد با تیغ قوم خونگسار
کو که تا باغ بشر بیند چنین
پرطراوت سبز و رویان شاخسار
چشم او جز درد ما را ننگریست
زین سبب خلقی برای او گریست
وه که آن عاشق چه عاشق وار ُمرد
وه چه شیداوار و چه بیدار زیست
بس که از خود بهر ما بیخویش گشت
کس ندانستش که خود او عالمیست
از م. شوق.