كاظم مصطفوي: يك عكس و هزار درس

به عكس ضميمه نگاه كنيد! مي دانيد آنها كيستند؟ جوان ايستاده مجاهد شهيد مسعود حاجيان است كه در سال1360 در زير شكنجه دژخيمان

رژيم آخوندي به شهادت رسيد. شرح دلاوريهاي اين مجاهد پاكباز بسيار است و جا دارد جداگانه به آن پرداخته شود. نفر دوم عكس، كه سوار دوچرخه كوچكش است،  فرزند خردسال او ياسر است. بله، همان ياسري كه از زمرة 52شهيد والامقام اشرف بود.

اين عكس را بعد از مدتها در آرشيو عكسهايم دوباره ديده ام ساعتها به آنها خيره شده ام. هزار درس گفته و ناگفته برايم دارند. اين عكس ساده كه حداكثر شادي پدري از بازي فرزندش را نشان مي دهد داستان بيش از سي سال مبارزه خشن، خونين، بي امان و پرفراز و نشيب را بازتاب مي كند.

اولين بار ياسر را در سال1361 در تركيه ديدم. آن زمان كودكي بيش نبود و با مادر و خواهرش به استانبول آمده بودند. مادرش از جمله مجاهديني بود كه همسرش به شهادت رسيده و او با دو فرزند به مبارزه خود ادامه داده بود و حالا در جمع مجاهدين به مبارزه اش ادامه مي داد. براي اولين بار زندگينامه مسعود قهرمان را گردآوردم و براي نشريه مجاهد فرستادم. ولي در لاية هزارم ذهنم حتي تصورش را نمي كردم كه روزي عكس پسر شهيدش را هم ببينم و شاهد باشم… اين كه مي گويم اين عكس يك تاريخ سي ساله را در خود دارد هرگز اضافه نگفته ام. مي توانم هزار درس جديدي را كه از ديدن اين عكس آموخته ام، بنويسم. دريغ كه وقت اندك است و همان نبرد مهيب كه مسعود و ياسر سر به راهش دادند بايد كه ادامه يابد… تا كجا؟ و كي؟ تا آنجا كه اين رژيم هست و تا موقعي كه خميني و فرهنگ موميايي و ارتجاعي اش از اين خاك رخت برنبسته است. تا آن زمان بايد سرشار از عشق و دين به مسعودها و ياسرها بود. و سرشار از نفرت از خميني و فرهنگ ارتجاعي او. فرهنگي كه از انسان، انساني كه براي عشق ورزيدن به ديگران خلق شده است، يك شكنجه گر و قاتل مي سازد.

يعني كه براي اين «نفرت» بايد «غزل» گفت.

غزل نفرت براي خميني

تو فريبنده ترين صاعقة ميرنده

در شب پر برق دروغ

با ستاره هاي لعنت

در آسمان مردة بي خدا.

تنوره كشيدي

از ژرفاي چشم پر غيظ هيولايي كور

و سوزاندي خاطراتي را

كه از باغها چيده بوديم

و قرار بود

مدفنشان اوراق كتابهاي خوشبو باشد.

تو لانه داشتي

نه چون گنجشكي ميان شاخه ها

كه چون قانقاريايي پنهان

در لابه لاي انگشتان تاريخ سرزمينم.

و نهفته بودي در چشمان پدران غافلم

نه چون خوابي خوش،

در بامداد بهاري پرباران،

كه چون افعي تشنه

در سنگ زار خشك بي علف

و در كمين هرآن كس

كه به گنجشك و باران و بهار ايمان داشت.

در نزديكترين لحظة دور

و دورترين مكان نزديك

در نهان و عيان

مي ديدم و نمي ديدمت

و چه خونهاي روشني

 كه از كوري ام جوشيد.

حادثه آن چنان كوچك بود

كه تمام سالهاي ما را پوشاند.

زني تو را ديد

و من را گفت…

و من ديدم.

و نهاني ترين روح دوزخي

مثل امعاي گرازي تير خورده

بر خاك بوگرفته ريخت

و زمين از نامت تطهير شد.

 

 

 

 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.